به وبلاگ عماد ولی زاده خوش آمدید

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل



اختلال شخصیت خودشیفته ( (Narcissistic personality disorder (NPD) نوعی اختلال شخصیت است که در آن فرد خود را بزرگ و مهم می‌پندارد و به گونه‌ای غلوّآمیز احساس توانایی و لیاقت می‌کند. این بیماران مرکز دنیای خود بوده، از هر جهت ویژه هستند، افاده‌ای و اسم‌پران بوده و در ذهن خود شخص مشهوری هستند. حس خودپسندی و سزاوار بودن، هرگونه نگرانی دربارهٔ نیازها، مشکلات و احساسات دیگران را از ذهن آنان خارج می‌سازد. آنان متکبر و تحکم‌آمیز بوده، خود را برتر از دیگران می‌دانند و از دیگران انتظار احترام و تحسین دارند. هنگامی که خود آنان و جهان اطراف‌شان نمی‌توانند انتظارات غیرواقع گرایانه و ناممکن آنان را برآورده سازند، به‌طور شایع دچار ناامیدی می‌شوند.


همه گیرشناسی

طبق DSM-IV-TR شیوع تقریبی اختلال شخصیت خودشیفته، دو تا شانزده درصد از جمعیت بالینی و کمتر از یک درصد از جمعیت عمومی است. خطر وقوع این اختلال در فرزندان افراد مبتلا ممکن است بیشتر از دیگران باشد، چون آن‌ها احساس غیر واقع بینانه همه توانی (قدرت مطلق؛ omnipotence)، خود بزرگ بینی، زیبا بودن و با هوش بودن را در ذهن فرزندان خود نیز می‌کارند. تعداد افراد مبتلا به این اختلال هر روز بیشتر از پیش گزارش می‌شود. به گزارش DSM-5، نرخ شیوع اختلال شخصیت خودشیفته، بر اساس معیارهای DSM-IV، در نمونه‌های آماری گرفته شده از جامعه، ۰٪ تا ۶٫۲٪ است.


ملاک‌های تشخیصی DSM-IV-TR در مورد اختلال شخصیت خود شیفته

خودبزرگ بینی (در خیال یا رفتار)، نیاز به مقبولیت، و فقدان حس همدلی به صورت الگویی نافذ و فراگیر که از اوایل بزرگسالی شروع شده باشد و در زمینه‌های گوناگون به چشم آید، که علامت‌اش وجود لااقل پنج تا از موارد زیر است:

  1. احساس خودبزرگ بینانه‌ای به صورت مهم پنداشتن خود داشته باشد (مثلاً در موفقیت‌ها و استعدادهای خود اغراق کند یا بدون آنکه به موفقیت شایسته‌ای دست یافته باشد، انتظار داشته باشد که او را آدم بزرگ و مهمی بدانند).
  2. مشغولیت ذهنیش خیالاتی از قبیل موفقیت، قدرت، استادی و ذکاوت، زیبایی یا محبوب و دوست داشتنی بودن در حد نامحدود باشد.
  3. معتقد باشد که «استثنایی» است و تنها سایر افراد (یا موسسات) استثنایی یا رده بالا می‌توانند او را درک کنند یا او باید تنها با این افراد رابطه داشته باشد.
  4. احتیاج داشته باشد که به شکلی افراطی تحسین شود.
  5. احساس محق بودن (entitlement) بکند، یعنی به شکل نامعقولی انتظار داشته باشد برخوردی رضایت بخش و اختصاصی با او صورت گیرد یا افراد خود به خود تسلیم خواسته‌هایش شوند.
  6. در روابط بین فردی استثمارگر باشد، یعنی از امتیازات دیگران برای رسیدن به مقاصد خود استفاده کند.
  7. فاقد حس همدلی باشد، یعنی تمایلی به درک یا شناخت احساسات و نیازهای دیگران نداشته باشد.
  8. اغلب به دیگران حسودی کند یا معتقد باشد که دیگران به او حسادت می‌کنند.
  9. رفتارها و نگرش‌هایش پرافاده و تکبر‌آمیز باشند.


خصایص بالینی

افراد مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته، احساس خود بزرگ بینی می‌کنند و خود را آدم مهمی می‌پندارند. فکر می‌کنند شخص منحصر به فردی هستند و باید دیگران به طرز خاصی با آن‌ها تا کنند. احساس استحقاق و برتری آن‌ها کاملاً چشمگیر است. تاب تحمل انتقاد را ندارند و از اینکه هر کسی به خود اجازه انتقاد کردن از آن‌ها را می‌دهد، عصبانی می‌شوند یا ممکن است بی‌اعتنایی کامل به انتقادها از خود نشان دهند. آن‌ها فقط نظر خود را قبول دارند و اغلب در طمع کسب شهرت و ثروت بادآورده‌اند. روابط آن‌ها شکننده است و چون به قواعد مرسوم رفتار تن در نمی‌دهند، ممکن است خون دیگران را به جوش آورند. رفتار استثمار گرانه در روابط بین فردی آن‌ها چیز کاملاً پیش پا افتاده و رایجی است. اینها نمی‌توانند همدلی از خود نشان دهند و تنها برای دستیابی به اهداف خودخواهانه خودشان تظاهر به همدردی می‌کنند. اعتماد به نفس این بیماران شکننده است و آن‌ها مستعد افسردگی‌اند. مشکلات بین فردی، مشکلات شغلی، طرد، و از دست دادن محبت دیگران از جمله فشارهای روانی شایعی است که خودشیفته‌ها با رفتارشان برای خودشان ایجاد می‌کنند و همین فشارها نیز همانهایی است که اینها هیچ نمی‌توانند از پسشان برآیند.


سیر و پیش آگهی

اختلال شخصیت خودشیفته، اختلالی مزمن و صعب العلاج است. این گونه بیماران پیوسته باید متحمل ضربه‌هایی شوند که در نتیجه رفتار خودشان با وقایع زندگی بر خودشیفتگی شان وارد می‌شود. آن‌ها نمی‌توانند پیری را تاب آورند؛ چون زیبایی، قدرت، و مزایای جوانی برایشان مهم است و آن‌ها دودستی به این چیزها چسبیده‌اند. به همین دلیل در برابر بحران‌های میانسالی آسیب‌پذیر تر از دیگران‌اند.


علت‌شناسی

نظریهٔ روان‌پویشی

بر این اساس صفات شخصیتی اختلال شخصیت خودشیفته، در فرزندان والدینِ سرد و بی‌عاطفه، که به ندرت موفقیت‌های کودک را ستایش می‌کنند، به وجود می‌آیند. این گونه والدین موفقیت‌های کودکان را معمولاً بی‌ارزش می‌دانند و ترجیح می‌دهند دربارهٔ موفقیت‌های خودشان حرف بزنند. در اثر این تجربه‌ها، کودکان برای مقابله با احساس بی‌ارزشی، نیتی، و عدم پذیرش خود، سعی می‌کنند راه‌هایی پیدا کنند. یکی از روش‌ها این است که به خود دلداری دهند و خودشان را متقاعد کنند که فردی باارزش و بااستعداد هستند. محصول نهایی این فرایند، فردی است بدون اعتماد به نفس که دربارهٔ استعدادها و موفقیت‌های خود دایماً به دنبال جلب توجه است، نسبت به دیگران بی‌عاطفه و بی‌اعتناست، زیرا در کودکی زندگی با والدین سرد و بی‌عاطفه را تجربه کرده‌است. آنچه این نگرش را تأیید می‌کند گذشته افراد مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته است، زیرا اکثر آن‌ها قربانی بدرفتاری و غفلت بوده‌اند. اما بدرفتاری و غفلت در دوران کودکی شرط کافی برای ابتلا به اختلال شخصیت خودشیفته نیست، و بعضی روان‌شناسان بالینی اعتقاد دارند که محبت بیش از حد والدین و رفتار بیش از حد مثبت آن‌ها باعث می‌شود که فرزندان بیش از حد به خود مطمئن شوند و باورهای غیرمعقول و خودبزرگ بینانه به وجود آورند. جالب اینجاست که شواهد تصادفی نیز تأیید می‌کنند که اکثر افراد مبتلا به خودشیفتگی اولین فرزندان یا تنها فرزندان خانواده هستند، زیرا در این حالت، والدین برای رسیدگی به فرزندان وقت و توجه بسیار زیادی به کار می‌برند.

مدل روان‌شناسی خود

هینز کوهات، نوعی نظریه تحلیل روانی به نام روان‌شناسی خود را پایه‌گذاری کرد که آن را در دو کتاب تحلیل خود(۱۹۷۱) و بازسازی خود(۱۹۷۷) شرح داد. کوهات خاطرنشان کرد که شخص دچار اختلال شخصیت خودشیفته، در ظاهر، خود والابینی چشمگیر، خودشیفتگی، و خیالات مربوط به موفقیت نامحدود را نمایش می‌دهد. اما طبق نظریه‌پردازی کوهوت این ویژگی‌ها عزّت نفسی بسیار شکننده را پنهان می‌کنند. به عقیده کوهات، خود در اوایل زندگی به شکل یک ساختار دو قطبی، با بزرگی و عظمت نارس در یک قطب و بیش آرمانی‌سازی مشروط دیگران در قطب دیگر، پدید می‌آید. وقتی که پدر و مادر با احترام، صمیمیت و همدلی به کودک پاسخ می‌دهند، حس بهنجار ارزش خویشتن را به فرزند هدیه می‌کنند. شکست در کسب عزت نفس سالم زمانی روی می‌دهد که پدر و مادر با تأیید و پذیرش به نمایش‌های کودک در خصوص قابلیت و شایستگی اش واکنش نشان نمی‌دهند؛ یعنی به کودک به عنوان ابزاری برای پرورش عزت نفس پدر و مادر بها می‌دهند، نه به خاطر ارزشمندی خود او. این کودکان در پذیرش کمبودها و معایب‌شان مشکل خواهند داشت. به عقیده کوهات این نقایص در پایه ریزی خود پنداشت سالم، باعث پیدایش اختلال شخصیت خود شیفته می‌شود. اشخاص دچار اختلال شخصیت خودشیفته، در بزرگسالی می‌کوشند تا از طریق جستجوی پایان‌ناپذیر عشق و تأیید از جانب دیگران به حس خودارزشمندی‌شان کمک کنند. این مدل گرچه با نفوذ بوده‌است، پژوهش اندکی برای آزمودن آن انجام شده‌است. اختلال شخصیت نارسیستیک نتیجه نقص در ساختار «خود» است؛ یعنی «خود» ی انعکاس نایافته که در جستجوی موضوعی آرمانی است. نقص در ساختار «خود»، از نقصان‌ها و کمبودهای دوران کودکی ناشی می‌شود. در دوران کودکی برای جبران یا پوشش نهادن بر این نقایص، ساختارهای ثانوی ایجاد می‌شوند. اختلال شخصیت نارسیستیک نتیجه نقص در ساختار «خود» است؛ یعنی «خود» ی انعکاس نایافته که در جستجوی موضوعی آرمانی است. نقص در ساختار «خود»، از نقصان‌ها و کمبودهای دوران کودکی ناشی می‌شود. در دوران کودکی برای جبران یا پوشش نهادن بر این نقایص، ساختارهای ثانوی ایجاد می‌شوند.

مدل شناختی اجتماعی

کارولین مورف و فردریک رودوالت(۲۰۰۱) مدلی برای اختلال شخصیت خودشیفته طرح‌ریزی کردند که بر پایه دو عقیده بنیادی استوار است: نخست اینکه اشخاص دچار این اختلال عزت نفس شکننده دارند، که تا حدودی به این علت است که سعی می‌کنند باور استثنایی بودن خود را حفظ کنند و دوم اینکه، اهمیت تعاملات بین شخصی برای آن‌ها به خاطر کمک به عزت نفس است نه به خاطر دست یافتن به نزدیکی و صمیمیت. به عبارت دیگر، آن‌ها در بند هدف حفظ تصویری باشکوه از خودشان هستند، و این هدف بر تجارب آن‌ها سایه می‌افکند. کارهای مورف و رودوالت از این حیث که آن‌ها مطالعات آزمایشگاهی و پژوهشی طراحی کرده‌اند تا فرایندهای شناختی، هیجانی و بین‌شخصی مرتبط با اختلال شخصیت خودشیفته را تبیین کنند، کاملاً منحصر به فرد است. مورف و رودوالت برای ارزیابی این عقیده که اشخاص دچار اختلال شخصیت خودشیفته سعی می‌کنند باورهای عظمت را در مورد خودشان حفظ کنند، مطالعات مربوط به سوگیری‌ها در شیوه ارزیابی اشخاص دچار این اختلال از خودشان در موقعیت‌های مختلف را بررسی می‌کنند. برای مثال، در مطالعات آزمایشگاهی، اشخاص دچار اختلال شخصیت خودشیفته جذابیت خود برای دیگران را بیش از حد برآورد می‌کنند، و کمک‌هایشان به فعالیت‌های گروه را زیادی برآورد می‌کنند. («دیگران قطعاً به من حسادت می‌کنند، من مسئول بیشترین سهم از پیشرفت‌مان در اینجا بوده ام.») در برخی مطالعات، پژوهشگران به آزمودنی‌ها پسخوراند دادند که آن‌ها در کاری موفق بوده‌اند (بدون توجه به عملکرد واقعی‌شان)، سپس از آن‌ها خواستند دلایل موفقیت‌شان را ارزیابی کنند. در این نوع مطالعات، اشخاص دچار اختلال شخصیت خودشیفته، موفقیت را به توانایی خود نسبت داده‌اند نه به شانس یا اتفاق؛ بنابراین مجموعه‌ای از مطالعات حاکی از آن است که اشخاص دچار اختلال شخصیت خودشیفته سوگیری‌های شناختی دارند که به حفظ باورهای خودبزرگ‌بینی کمک می‌کنند. مورف و رودوالت برای ارزیابی اینکه اشخاص دچار اختلال شخصیت خودشیفته عزت نفس شکننده دارند یا نه، مطالعات مربوط به میزان وابستگی عزت نفس آن‌ها به پسخوراند بیرونی را بررسی می‌کنند. برای مثال، وقتی به دروغ گفته می‌شود که آن‌ها در یک آزمون IQ شکست خورده‌اند، بسیار بیشتر از دیگران واکنش‌پذیری نشان می‌دهند؛ همچنین، وقتی که گفته می‌شود در کاری موفق شده‌اند، باز هم واکنش‌پذیری بیشتری نشان می‌دهند. مورف و رودوالت استدلال می‌کنند که این آسیب‌پذیری عزت نفس آن‌ها در برابر پسخوراند بیرونی از تلاش آن‌ها برای حفظ تصوّری کاذب دربارهٔ خودشان نشأت می‌گیرد. بر طبق این نظریه، وقتی که اشخاص دچار اختلال شخصیت خودشیفته با دیگران تعامل می‌کنند، هدف اصلی آنان حمایت از عزت نفس‌شان است. این هدف به چند طریق بر طرز رفتار آن‌ها با دیگران تأثیر می‌گذارد. نخست اینکه آن‌ها تمایل به فخر فروشی فراوان دارند؛ این کار در آغاز تأثیر خوبی بر جای می‌گذارد، اما با گذشت زمان، دیگران فخرفروشی مکرر را منفی تعبیر می‌کنند (پائول هوس، ۱۹۹۸). دوم اینکه وقتی کسی دیگر که در کاری که با عزت نفس ارتباط دارد بهتر از آنان عمل می‌کند، وجهه آن شخص را خراب خواهند کرد، حتی اگر او مجبور شود با وجهه آن‌ها نیز همین کار را انجام دهد. یعنی، تحسین شدن یا دست یافتن به موفقیت رقابتی، برای آن‌ها مهم‌تر از صمیمی بودن با دیگران است. این چهارچوب، درک علت این موضوع را آسان می‌کند که چرا اشخاص دچار اختلال شخصیت خودشیفته کارهایی می‌کنند که باعث سردی و بیزاری دیگران می‌شود؛ علاقه اصلی آن‌ها «بردن» است نه دستیابی به صمیمیت و حفظ آن.[۷]

درمان

رواندرمانی

درمان اختلال شخصیت خودشیفته دشوار است؛ چون اگر قرار است پیشرفتی در کار حاصل شود، بیمار باید از خودشیفتگی خود دست بردارد. روانپزشکانی مثل اتوکرنبرگ و هاینتس کوهوترویکردهای روانکاوانه را برای اصلاح این بیماران پیشنهاد می‌کنند، اما برای آنکه معلوم شود اصلاً چنین تشخیصی معتبر هست یا نه، و اگر معتبر است بهترین درمانش کدام است، هنوز پژوهش‌های بیشتری باید صورت گیرد. برخی بالینگران گروه درمانی را برای بیماران خود توصیه می‌کنند تا آن‌ها بتوانند چگونگی مشارکت با دیگران را یادگرفته و تحت شرایط ایده‌آل، واکنشی توأم با همدلی نسبت به دیگران نشان دهند.  وقتی برای کمک به این افراد از رواندرمانی استفاده می‌شود، معمولاً روی خودبزرگ بینی، حساسیت بیش از حد به ارزیابی شدن از سوی دیگران، و عدم همدلی از دیگران تمرکز می‌شود. در شناخت درمانی تلاش می‌شود تا باورهای غلط یا خیالبافی‌های این افراد با تمرکز روی تجربه‌های لذتبخش روزمره و واقعاً قابل وصول جایگزین شوند. برای کمک به این افراد در جهت مواجه شدن با انتقاد دیگران و قبول آن، از استراتژی‌های مقابله‌ای، مثل ریلکسیشن استفاده می‌شود. یکی دیگر از اهداف رواندرمانی این است که به این افراد کمک شود روی احساسات دیگران تمرکز کنند. چون این افراد در مقابل دوره‌های افسردگی شدید بسیار آسیب‌پذیر هستند، مخصوصاً در میانسالی، افسردگی آن‌ها نیز مورد رواندرمانی قرار می‌گیرد. با این حال، هرگونه نتیجه‌گیری دربارهٔ تأثیر این‌گونه رواندرمانی در اختلال شخصیت خودشیفته، غیرممکن است.

دارودرمانی

برای بیمارانی که یکی از علایم بالینیشان، چرخشهای سریع خلق (mood swings) است، لیتیوم را به کار برده‌اند. از آنجا که بیماران مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته نمی‌توانند طرد را تحمل کنند و مستعد افسردگی هستند، داروهای ضد افسردگی به ویژه داروهای سروتونرژیک می‌تواند مفید واقع شود.


منابع:

فرانسس، آلن. مبانی تشخیص روانپزشکی برا اساس DSM-5. ترجمهٔ عبدالرضا منصوری راد. تهران: کتاب ارجمند، ۱۳۹۲. ۱۳۳. شابک ‎۹۷۸۶۰۰۲۰۰۳۷۱۳.

  1.  هارولد کاپلان و بنیامین سادوک، چکیده روانپزشکی بالینی، دو:‎ ۴۲۴.
  2. گنجی، مهدی. [۱۳ «اختلالات شخصیت»]. حمزه گنجی. در آسیب‌شناسی روانی بر اساس DSM-5. ج. دوم. تهران: ساوالان، ۱۳۹۲. ۲۵۹. 
  3. هارولد کاپلان و بنیامین سادوک، چکیده روانپزشکی بالینی، دو:‎ ۴۲۵.
  4. کرینگ، آن ام. آسیب‌شناسی روانی. ترجمهٔ حمید شمسی پور. تهران: ارجمند، ۱۳۸۸. ۴۹
  5. پرش به بالا به:

ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://emadvalizad.blogsky.com/1397/01/31/post-46/اختلال-شخصیت-خودشیفته
  • کلمات کلیدی: اختلال ,آن‌ها ,شخصیت ,دیگران ,می‌کنند ,خودشیفته ,اختلال شخصیت ,شخصیت خودشیفته ,اشخاص دچار ,شخصیت خودشیفته، ,دچار اختلال ,اختلال شخصیت خودشیفت
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.



این آدم بی‌چشم و رو که از امام‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن‌طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه ....

درباره نویسنده : 
سید محمدعلی جمال‌زاده نویسنده و مترجم معاصر ایرانی است. او را پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی می‌دانند.
او نخستین مجموعهٔ داستان‌های کوتاه ایرانی را با عنوان« یکی بود و یکی نبود» در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر ساخت.
داستان‌های وی ساده، طنزآمیز و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه است. 
(داستان کوتاه « کباب غاز » را در زیر بخوانید )

داستان کوتاه «کباب غاز»
شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته‌جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مساله‌ی مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به‌تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده‌ی مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت بهتر می‌دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر کم‌تر نمی‌شوند.
گفت یک بر نره‌خر گردن‌کلفت را که نمی‌شود وعده گرفت. تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند.
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یک‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند که کباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌کنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم
با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی که ش ندارد و بچه‌ی اول می‌میرد؟
گفتم پس چاره‌ای نیست جز این‌که دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ی اول و روز سوم دسته‌ی دوم بیایند.

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب بره‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای که از جمله‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایت‌های بی‌نظیر صادق هدایت بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفی‌نام آمده می‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مبارکی شرفیاب شده است.
مصطفی پسرعموی دختردایی خاله‌ی مادرم می‌شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت می‌خواست حرفی بزند، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت و مثل این‌که دسته هاون برنجی در گلویش گیر کرده باشد دهنش باز می‌ماند و به خرخر می‌افتاد. الحمدالله سالی یک مرتبه بیش‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم.
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بکن و بگذار برود لای دست بابای علیه‌الرحمه‌اش.
گفت به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته‌دیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط کرده‌ام با قوم و خویش‌های ددری تو هیچ سر و کاری نداشته باشم؛ آن‌هم با چنین لندهور الدنگی.
دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید کنم. پیش خودم گفتم چنین روز مبارکی صله‌ی ارحام نکنی کی خواهی کرد؟ لذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاء‌الله چشم بد دور آقا واترقیده‌اند. قدش درازتر و پک و پوزش کریه‌تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود سر از یقه‌ی چرکین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشم‌های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یک انگشت از لابلای یقه‌ی پیراهن، سر به در آورده و مثل کزم‌هایی که به مارچوبه‌ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین‌قدر می‌دانم که سر زانوهای شلوارش_ که از بس شسته شده بودند به‌قدر یک وجب خورد رفته بود_ چنان باد کرده بود که راستی‌راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن‌جا مخفی کرده است.
مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجیب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت خاک به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیش‌تر نیاورده‌ای و به همه‌ی دوستانت هم وعده‌ی کباب غاز داده‌ای!
دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟
گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست‌نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.
حقا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره‌ی منحصر به فرد را در این دیدم که هرطور شده تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد کودن و بی‌نهایت چلمن است، ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست؛ لابد این‌قدرها از دستش ساخته است. به او خطاب کرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده‌ای از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. می‌خواهم نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنی.
مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.
با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض کنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یک‌ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چه‌طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده‌ام چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده. گفتم تو رفقای مرا نمی‌شناسی، بچه قنداقی که نیستند بگویم را لولو برد و آن‌ها هم مثل بچه‌ی آدم باور کنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید می‌خواستی یک غاز دیگر بخری و اصلن پاپی می‌شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم. گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند.
دیدم زیاد پرت‌و‌بلا می‌گوید؛ خواستم نوکش را چیده، دمش را روی کولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده‌ام. این اسکناس را می‌گیری و زود می‌روی که می‌خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاء‌الله این سال نو به شما مبارک باشد و هزارسال به این سال‌ها برسید.
ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آن‌که اصلن به حرف‌های من گوش داده باشد، دنباله‌ی افکار خود را گرفته، گفت اگر ممکن باشد شیوه‌ای سوار کرد که امروز مهمان‌ها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.
این حرف که در بادی امر زیاد بی‌پا و بی‌معنی به‌نظر می‌آمد، کم‌کم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم، معلوم شد آن‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیش‌تر در این باب دقیق شدم یک نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره‌ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می‌شنوم ولی به‌نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان درصدد دست‌زدن به این غاز برنیاید.
مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهارش را به کدام جانب می‌خواهم بکشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیک‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه‌طور است؟ چه‌کار می‌کنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلا نوش‌جان کن که سوقات یزد است...

مصطفی قد دراز و کج‌و‌معوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده‌جویده از این بروز محبت و دل‌بستگی غیرمترقبه‌ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس‌گزاری کند، ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی. اصلاً امروز هم نمی‌گذارم از این‌جا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یک‌سال تمام است این‌طرف‌ها نیامده بودی. ما را یک‌سره فراموش کرده‌ای و انگار نه انگار که در این شهر پسرعموئی هم داری. معلوم می‌شود از مرگ ما بیزاری. الا و لله که امروز باید ناهار را با ما صرف کنی. همین الان هم به خانم می‌سپارم یک‌دست از لباس‌های شیک خودم هم بدهد بپوشی و نونوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش‌جو و کباب‌بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای‌بابا دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد. این‌قدر خورده‌ایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است. واقعن حیف است این غاز به این خوبی را سگ‌خور کنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیش‌تر از این به ما بخورانید همین‌جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم. مگر آن‌که مرگ ما را خواسته باشید. ..
آن‌وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌کنم تو بیش‌تر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌کنی.
مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌‌داد، پوزخند نمکینی زد؛ یعنی که کشک و پس از مدتی کوک‌کردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد."
چندین‌بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم که خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه‌ی حکایات کتاب "سایه روشن".
دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف‌کردن صیغه‌ی "بلعت" اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سوراخ و سمبه و چاله و دست‌اندازهای آن را با گرد و کرم کاهگل‌مالی کرده، زلف‌ها را جلا داده، پشم‌های زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده، هر هفت کرده و معطر و منور و معنعن، گویی یکی از عشاق نامی سینماست که از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزین نموده باشد. خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه‌ای به‌کار برده که لباس من این‌طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه‌ای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.
آقای مصطفی‌خان با کمال متانت و دل‌ربایی، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌تر، به جای خود، زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهده‌ی وظایف مقرره‌ی خود برمی‌آید، قلباً مسرور شدم و در باب آن مساله‌ی معهود خاطرم داشت به‌کلی آسوده می‌شد.
به‌قصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از نوشیدنی پر کرده و تعارف کنان گفتم: آقای مصطفی‌خان از این عرق اصفهان یک گیلاس نوش‌جان بفرمایید.
لب‌ها را غنچه کرده گفت: اگرچه عادت به کنیاک فرانسوی ستاره‌نشان دارم، ولی حالا که اصرار می‌فرمایید اطاعت می‌کنم.این‌را گفته و گیلاس نوشیدنی را با یک حرکت مچ‌دست ریخت در چاله‌ی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز کرده گفت: بدطعم نیست. مزه‌ی .....مخصوص لنینگراد را دارد که اخیرن شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای کمی از آن ندارد. ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش می‌گذارد. یک گیلاس دیگر لطفن پر کنید ببینم.
چه دردسر بدهم؟ طولی نکشید که دو ثلث شیشه‌ی .....به‌انضمام مقدار عمده‌ای از نوشیدنی های دیگر در خمره‌ی شکم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد. محتاج به تذکار نیست که ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. از همه‌ی این‌ها گذشته، از اثر کباب چنان قلب ماهیتش شده بود که باور کردنی نیست؛ حالا دیگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش‌زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلس‌آرای بلامعارض شده است. کلید مشکل‌گشای عرق، قفل تپق را هم از کلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شق‌القمر می‌کند.
این آدم بی‌چشم و رو که از امام‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن‌طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمه‌های پی‌در‌پی ابداً جلو صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره‌اش دو تنبوشه داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.
به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا کرد به خواندن قصیده‌ای که می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می‌شد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر ساختند. یکی از حضار که کباده‌ی شعر و ادب می‌کشید چنان محظوظ گردیده بود که جلو رفته جبهه‌ی شاعر را بوسیده و گفت "ایوالله؛ حقیقتن استادی" و از تخلص او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جمله‌ی رسوم و عاداتی می‌دانم که باید متروک گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمه‌ی "استاد" را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم.
همه‌ی حضار یک‌صدا تصدیق کردند که تخلصی بس به‌جاست و واقعن سزاوار حضرت ایشان است.
در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استاد رو به نوکر نموده فرمودند: "هم‌قطار احتمال می‌دهم وزیرداخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد." ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.
اگر چشمم احیانن تو چشمش می‌افتاد، با همان زبان بی‌زبانی نگاه، حقش را کف دستش می‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می‌دوید و به کائنات اعتنا نداشت.
حالا آش‌جو و کباب‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش‌درآمد کنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند.
مثل این‌که چشم‌به‌راه کله‌ی اشپختر باشم دلم می‌تپد و برای حفظ و حضانت غاز، در دل، فالله خیر حافظاًمی‌گویم. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یک‌رأس غاز فربه و برشته که هنوز روغن در اطرافش وز می‌زند در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این‌که چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصن تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائده‌ی آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از این‌جا یک‌راست به مریض‌خانه‌ی دولتی برویم. معده‌ی انسان که گاوخونی زنده‌رود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود. آن‌گاه نوکر را صدا زده گفت: "بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یک‌سر ببری به اندرون."

مهمان‌ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی‌دانند. از یک‌طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه‌ای از آن چشیده، طعم و مزه‌ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند. دیدم توطئه‌ی ما دارد می‌ماسد. دلم می خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه‌ی شتری‌اش را به باد بوسه بگیرم. فکر کردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم که بخواهد اسماعیل را قربانی کند، مدام به غاز علیه‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یک دوجین اصرار بود که به شکم آقای استاد می‌بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.
خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کله‌اش بریده بود، والا چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌گفت! خلاصه آن‌که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آن‌جایی کشید که مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دشته‌جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.
کار داشت به دل‌خواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که اخر آقایان؛ حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پرکرده‌اند و منحصرن با کره‌ی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتن فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: "حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره‌ی فرنگی سرخش کرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه‌ی مختصر می‌چشیم."
دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دروازه‌ی حلقوم و کتل و گردنه‌ی یک دوجین شکم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!
می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار، ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان‌خوار خلق شده بودند. واقعن مثل این بود که هرکدام یک معده‌ی یدکی هم هم‌راه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به‌دست، با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در کشمکش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند. هر دوازده‌تن، تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم که غاز گلگونم، ‌‌ و "قطعة بعد اخری" طعمه‌ی این جماعت کرکس صفت شده و "کان لم یکن شیئن مذکورا" در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.
مرا می‌گویی، از تماشای این منظره‌ی هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل‌دادن خنده‌های زورکی و خوشامدگویی‌های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.
اما دو کلمه از آقای استاد بشنوید که تازه کیفشان گل کرده بود، در حالی که دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری که تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و کرشمه، لب و دهان نازنین خود را پاک می‌کردند باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته، از شکار گرازی که در جنگل‌های سوییس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آن‌جا کرده ،چیزهایی حکایت کردند که چه عرض کنم. حضار هم تمام را مانند وحی منزل تصدیق کردند و مدام به‌به تحویل می‌دادند.
در همان بحبوحه‌ی بخوربخور که منظره‌ی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بی‌ثباتی فک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فورن برگشته رو به آقای شکارچی معشوقه‌کش نموده گفتم: آقای مصطفی‌خان وزیر داخله شخصن پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.
یارو حساب کار خود را کرده بدون آن‌که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.
به مجرد این‌که از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیده‌ی آب‌نکشیده‌ای به قول متجددین طنین‌انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و کف و مایتعلق بر روی صورت گل‌انداخته‌ی آقای استادی نقش بست. گفتم: "خانه‌خراب؛ تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی که چون تو ازبکی را صندوق‌چه‌ی سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر که این ناز شستت باشد" و باز کشیده‌ی دیگری نثارش کردم
با همان صدای بریده‌بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس‌ن و هق‌هق کنان گفت: "پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز کردید؛ کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش آلوی برغان گذاشته‌اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من."
به‌قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه‌تراشی‌هایش داشتم شاخ درمی‌آوردم. بی‌اختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمک‌نشناس را مانند موشی که از خمره‌ی روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آن‌گاه با صورتی که گویی قشری از خنده‌ی تصنعی روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ها شدم.
دیدم چپ و راست مهمان‌ها دراز کشیده‌اند و مشغول تخته‌زدن هستند و شش دانگ فکر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانه‌ی افشار است. گفتم آقای مصطفی‌خان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیرداخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فوراً آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم اقایان بشوند.
همه‌ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش‌مشربی و خوش‌محضری و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره‌ی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با کمال بی‌چشم و رویی بدون آن‌که خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.
فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک‌دست از بهترین لباس‌های نو دوز خود را با کلیه‌ی متفرعات به انضمام مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفی‌خان به دست چلاق‌شده‌ی خودم از خانه بیرون انداخته‌ام. ولی چون که تیری که از شست رفته باز نمی‌گردد، یک‌بار دیگر به کلام بلندپایه‌ی "از ماست که بر ماست" ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع‌رتبه نگردم!



ãäÈÚ

مشخصات



رویکرد آدلری در زمینه شخصیت یک نظریه ای اقتصادی و صرفه جویانه دارد که با چند مفهوم کلیدی و اساسی شخصیت را توصیف می کند و مفهوم آن این است که انسان عضو مهمی از سیستم اجتماعی است


نظریهٔ آسیب‌شناسی

با توجه به نظریه آسیب‌شناسی روانی آدلر، شخصیت بیمارگون آن‌هایی هستند که نتوانسته‌اند به شیوه‌ای که از لحاظ اجتماعی سازنده است، به برتری برسند. این شخصیت‌ها معمولاً از خانواده‌هایی به وجود می‌آیند که رقابت، بی‌توجهی، سلطه گری، بهره‌کشی یا لوس کردن بر آن‌ها حکمفرماست و تمام اینها، از علاقه اجتماعی جلوگیری می‌کنند. فرزندان این خانواده هابا صدمه زدن به دیگران، برای زندگی کاملتر تلاش می‌کنند. دریکورز،1948اعتقاد دارد که کودکانی که از علاقه اجتماعی منع شده‌اند، برای رسیدن به برترییکی از چهار هدف خودخواهانه را انتخاب می‌کنند:محبت خواهی، قدرت طلبی، انتقام جویی و اعتراف به نارسایی و شکست. اگر چه دریکورز، این اهداف خودخواهانه را تلاش‌های اولیه کودکانی می‌دانست که بدرفتاری می‌کنند و این اهداف می‌توانند تبدیل به صفاتی شوند که به سبک‌های بیمارگون بینجامد. آدلر، ۱۹۳۶ می‌گوید: سبک زندگی نازپرورده زمانی بوجود می‌آید که والدین شیفته فرزندانشان باشند، و تکالیفی که می‌توانند انجام دهند را این والدین به عهده می گیرندو پیامی که این فرزندان دریافت می‌کنند این است که قادر به انجام وظایف نیستند و احساس بی کفایتی می‌کنند. عقده حقارت در این کودکان با احساس حقارت پرورش می‌یابد و خودانگاره بی کفایتی را کسب می‌کنند. این شخصیت‌ها فاقد علاقه اجتماعی هستند و تلاش می‌کنند از طریق محبت خواهی مداوم، به جبران بپردازند. با وجودی که در جامعه مشارکتی ندارند از دنیا توقع دارند همواره از آن‌ها مراقبت کرده و به ان‌ها توجه کند. کودکانی که تحت سلطه والدین پرورش می‌یابند دچار عقده حقارت[۲] می شوندو عمیقاً احساس ناتوانی می‌کنند.

این کودکان از تکالیف اساسی زندگی دوری می جویندو به اهداف ویرانگر روی می‌آورند. هدف کسانی که که همواره زیرسلطه بوده‌اند رسیدن به قدرتی است که دیگر مجبور نباشند حقارت شدید ناشی از زیر سلطه بودن را تحمل کنند. فرد قدرت طلب فعال ممکن است به فردی یاغی تبدیل شود که برای توجیه کردن اعمال قدرت بر دیگران، با مقامات جامعه از درمخالفت درآید. آدم قدرت طلب نافعال امکان دارد با لجبازی و بی میلی به سازش کردن، بر دیگران مسلط شود. آدلر، ۱۹۳۱ می‌گوید: یکی از رایج‌ترین سبک‌های روان رنجور که از سلطه والدین ناشی می‌شود سبک وسواسی است. سرزنش، نق نق، ریشخند و عیب جویی دائمی والدین سلطه گر، می‌تواند منجر به ایجاد عقده حقارتی شود که آدم وسواسی احساس می‌کند از حل کردن مشکلات زندگی عاجز است. وقتی این افراد احساس می‌کنند نمی‌توانند از عهده تکالیف خود برآیند با تردید به سمت آینده پیش می‌روند و نداشتن کنترل آینده خود، در این افراد دچار تردید، دودلی و تزلزل می‌شوند. بدین دلیل است که متوسل به تشریفات می‌شوند یعنی با تکرار مداوم یک عمل، احساس بی زمانی به فرد می‌دهد و عزت نفس شان را محافظت می‌کند. کودکانی که بهره‌کشی شده‌اند، کتک خورده‌اند و پایمال شده‌اند، به اختمال زیاد می‌خواهند به جای کمک به جامعه، از آن انتقام بگیرند.

در نوجوانی و بزرگسالی، سبک زندگی پرخاشجویانه‌ای را پرورش می‌دهند که فعالانه با یورش بردن به جامعه‌ای که سرد و ظالم به نظر می‌رسد، برتری می‌یابند. افرادی که سبک زندگی منفعل-پرخاشگر را انتخاب می‌کنند به صورت انفعالی انتقام می‌گیرند و دیگران را آزار می‌دهند.
افرادی که با بی‌توجهی و بی تفاوتی بزرگ شده‌اند، آمادگی دارند که شکست و باخت نشان دهند؛ و انتظار ندارند که موفق شوند. پیام این افراد این است که، برتر از آن هستند که به دیگران محتاج باشند. این افراد برای این که حس برتریی متزلزلشان را تقویت کنند معمولاً دیگران را تحقیر می‌کنند.شخصیت‌های بیمارگون با ارتکاب اشتباهات اساسی، هدف‌های ناسازگارانه می‌سازند.

نظریهٔ فرایندهای درمانی

اغلب بیماران با توجه به سبک زندگی ای که در کودکی آفریده‌اند، مشغول دنبال کردن جزئیات نقشهٔ شناختی خود می‌باشند تا از الگوهای سبک زندگی و هدف‌هایی که هدایت می‌شوند، آگاه شوند. اغلب درمانجویان نمی‌خواهند به این واقعیت فکر کنند که زندگی آشفته آن‌ها حاصل سبک زندگی است که خود افریده‌اند. ترجیح می‌دهند خود را قربانی شرایط بیرونی احساس کنند. در نتیجه در درمان باید سبک‌های زندگی شناختی بیماران بررسی شود تاآن‌ها آگاه شوند که چگونه زندگی خود را به سمت هدف‌های ویرانگر هدایت می‌کنند.[۳]

منابع

  1. پرش به بالا Drikurs
  2. پرش به بالا inferiority complex
  3. پرش به بالا پروچاسکا، جیمز او، نورکراس، جان. سی. نظریه‌های روان درمانی. ترجمهٔ یحیی سیدمحمدی. تهران: رشد، 1385. ۱۱۵. شابک ‎۱-۲۷-۷۵۳۷-۹۶۴.

ãäÈÚ

مشخصات



(نوشته: دکتر بی . اف . اسکینر )  تلخیص: مریم خدابخشیان

استاد: آقای دکتر پوشنه

والدن 2 حدود سی مایل از بزرگترین شهر ایالت فاصله داشت و در وسط مزرعه ای سرسبز که چند کلبه روستایی و انبارهایی در اطراف آن و یک رشته ساختمان به سبکی دیگر وجود داشت که این‌ها همه قسمتی از والدن 2 را تشکیل می داد ند . بعد از گذار از جنگل درختان جوان کاج در مقابل بالای شیب ملایم قطعه زمینی پر از محصول و پای تپة پر درخت ،  ساختمان‌های اصلی بودند که به شکل حیرت‌آوری وسیع به نظر می‌رسیدند

 

فریزیر برای توصیف ساختمان‌ها و کارکرد آنها اینگونه شرح داد :

" ما اول از ساختمان‌های قدیمی مزرعه برای بخش‌های مسی استفاده می‌کردیم تا اینکه توانستیم واحد اصلی را بسازیم، اجتماع ما اکنون نزدیک به هزار عضو دارد اگر قرار نبود در این ساختمان‌ها زندگی کنیم، می‌بایست چیزی حدود دویست و پنجاه خانه مسی و یکصد اداره، مغازه، فروشگاه و انبار کالا را اشغال می‌کردیم، با این کار ضمن سادگی از لحاظ وقت و پول نیز خیلی صرفه‌جویی شده است، یکی از امتیازهای مسکن تعاونی این است که ما می‌توانیم با آب و هوا مقابله کنیم مثلاً در زمان بارندگی ما سرپوش داریم،"

 در مقابل سؤال معماران شما چه کسانی بودند؟ پاسخ این بود که :

«با وجود اینکه در اینجا ارشدیت مطرح نیست. آنها جزء اولین‌های ما بودند، در این شهر هنرمندان همه گمنام بودند.»

افراد در اینجا شاد بودند آنها خوشایند و خوش‌منش، در عین حال کاملاً صریح بودند، سرزنده ولی نه گزافه‌گوی، با عاطفه ولی نه لجام گسیخته، در اینجا افراد تشویق می‌شوند تا هر عادت یا رسم و رسوم را با دید بهسازی احتمالی بنگرند، داشتن یک نگرش آزمایشی مداوم نسبت به هر چیز و این چیزی است که بدان نیاز داریم، عملاً ما در کارهایمان از آن جو رسمی که به هنگام انجام یک کار توسط همه در یک زمان اجتناب‌ناپذیر است. آزادیم، روزهای ما از یک انعطاف، چرخش و تنوع خوبی پیروی می‌کند، کاملاً خوشایند و سالم است.

در اینجا هر کس برای انجام کارها امتیاز می‌گیرد، امتیازهای کاری، نوعی پول است اما آنها سکه و اسکناس نیستند فقط در دفتر کل ثبت می‌شوند. ما ارزش امتیاز کاری را متناسب با نیازها تنظیم می‌کنیم. مشاغل ناخوشایند امتیاز بالاتر و مشاغل مطلوب‌تر امتیاز کمتری دارند در دراز مدت وقتی ارزشها متعادل شدند همة کارها به نحو یکسان مطلوب می‌شوند، در والدن 2 ما تبلیغات نداریم . این یک اصل بنیادی است ما به جوانان مان آگاهی می‌دهیم که چقدر فرصت شغلی وجود دارند، بعد می‌گذاریم خودشان تصمیم بگیرند. حسادت فردی در میان ما تقریباً ناشناخته است به یک دلیل ساده ، ما تجربة وسیع و جایگزین‌های جذاب عرضه می‌کنیم در این صورت انتخاب شغل بیشتر براساس تمایلات قلبی است تا کمبود فرصت‌های شغلی، تنها دولت‌ ما شورای برنامه‌یزان است که متشکل از سه زن و سه مرد است و برای ده سال خدمت می‌کنند نه بیشتر.

مدیران شخصیت‌های افتخاری نیستند بلکه متخصصانی هستند که به دقت آموزش دیده‌اند و ارزیابی شده‌اند دانشمندان اجتماع ما از پژوهش به شدت حمایت می‌کنند.

ما در والدن 2 طبقة مرفه، پیری زودرس، ناتوانی شغلی، افراد الکلی، افراد مجرم نداریم، ما افراد بیکار ناشی از برنامه‌ریزی نادرست نداریم . کودکان ما از همان سن خردسالی کار می‌کنند، با ملایمت ولی شادمانه . نوشیدن مشروب در والدن 2 ممنوع نیست،  اما همة ما به محض اینکه نیازهایمان بر طرف شد از آن دست بر می‌داریم «در سراسر جهان، این نیازها هستند که عادت‌ها را موجب شده‌اند.»

چیزی که مد نظر ماست این است که کار انسان نباید نیروی او را تحلیل ببرد و یا شادمانی او را تهدید کند، در این صورت می‌‌توانیم نیروی خود را به سمت هنر، علم، بازی، پرورش مهارت‌ها، تسخیر طبیعت، تسخیر خودمان و نه «بشر دیگر» سوق دهیم.

ما با استفاده از فنون خویشتنداری به دنبال روشی برای شکل‌دهی رفتار انسان هستیم، اگر انسان بتواند در «محبت ورزیدن به دشمنان» و «نیندیشیدن به انتقام‌گیری» موفق شود، دیگر کینة ستمگر را به دل نمی‌گیرد یا به خاطر از دست دادن آزادی یا دارایی خود خشم نمی‌ورزد او آنها را باز نخواهد یافت اما احساس بدبختی هم نخواهد کرد. کل آموزش اخلاق ما در سن شش سالگی تکمیل می‌شود یک اصل ساده مثل نادیده گرفتن وسوسه‌ها ممکن است قبل از چهار سالگی کسب شود. در این سن محیط اجتماعی را نیز کنترل می‌کنیم به همین دلیل است که ما آموزش اخلاق را در سنین پایین شروع می‌کنیم.

ما از انگیزة سلطه بهره نمی‌بریم زیرا همیشه به کل گروه می‌اندیشیم «پیروزی یا غلبه بر طبیعت و نفس خودمان بلی، اما نسبت به دیگران هرگز»

در والدن 2 ما هدف متفاوتی داریم. ما از هر شخصی یک فرد شجاع می‌سازیم، ما با کنترل ناملایمات توانمندی ایجاد می‌کنیم ما این کار را به عمد انجام می‌دهیم تا در مقابل ناملایماتی که خارج از کنترل ما هستند، آمادگی پیدا کنیم.

در اینجا می‌توانیم بگوییم که مدرسه همان خانواده است و بر عکس. در اینجا کودک در هر رشته‌ای که دوست دارد به سرعت پیشرفت می‌کند، ما به کودکانمان فقط فنون یادگیری و تفکر را می‌آموزیم. در والدن دو آموزش و پرورش جزیی از حیات اجتماع است. تشویق کودکان در زمینه‌های هنری و صنعتی جزیی از منشور والدن دو است. ما بافت‌شناسی را در کشتارگاه‌، گیاه‌شناسی را در مزرعه، علم ژنتیک را در لبنیاتی و مرغداری .... تدریس می‌کنیم. ما در اینجا خودمان را آن‌گونه که هستیم می‌پذیریم ما هرگز علاقه‌مان را فراتر از استعدادمان توسعه نمی‌دهیم.

در امر ازدواج در والدن دو در هیچ سنی مشکل اقتصادی مانعی برای ازدواج ایجاد نمی‌کند نوجوانی باید کوتاه و بدون درد و رنج باشد و ما زمینة این کار را فراهم می‌سازیم. تأخیر چیزی را حل نمی‌کند بلکه آن را بدتر می‌کند. پسرها و دخترهای ما همدیگر را خوب می‌شناسند، هیچ ازدواج شتابزده‌ای در بین ما صورت نمی‌گیرد. بی‌بندوباری جنسی در والدن 2 از سایر جوامع کمتر است زیرا، دوستی ساده و سالم بین دو جنس مخالف را تشویق می‌کنیم، «دنیای خارج در مجموع آن را منع می‌کند چیزی که می‌تواند یک دوستی کننده باشد به یک امر مخفی تبدیل می‌شود.»

زندگی خوب به معنی داشتن فرصت برای به کارگیری استعدادها و توانایی‌هاست و بلاخره زندگی خوب به معنی آرمیدگی و استراحت است. حتم داریم که آرامش بر عمر طولانی نیز تأثیر دارد.

ما در اینجا حکومتی مبتنی بر علم رفتار انسان می‌خواهیم چیزی کمتر از آن نمی‌تواند یک ساختار اجتماعی پایدار به ارمغان آورد. قانون ما این است «هیچ چیز جز حقیقت نگویید.»

شادمانی اولین آرمان ماست اما دومین هدفمان شتابی سریع و هوشمندانه به سوی فردای بهتر است ما زمانی می‌شویم که آگاهانه‌ترین و پویاترین خردمندی گروهی را در روی کرة زمین شاهد باشیم در اینجا تمام خدمات یا مشارکت‌های شخصی در هم ادغام می‌شوند و یا بی‌نام اعلام می‌شوند، برنامه‌ریزان ما در گمنامی کامل خیلی خوب عمل می‌کنند، جامعه‌ای که برای رفاه همه کار می‌کند نمی‌تواند بروز چهره‌های فردی را تحمل کند اصل رهبری همیشه در بلند مدت شکست خورده است. ما به مهارت و نیرومندی بها می‌دهیم رهبران ما مردانی نیستند که بتوانند بقیه را در نبرد شکست بدهند.

پیشرفت‌های آنان پیروزی بر طبیعت یا غلبه بر خودشان است، اینان دقیقاً با هنرمندان و موسیقی‌دانان، خیاطان، دام‌پروران ما در یک مقام‌اند.

چیزی که ما به افراد جوانمان در والدن دو ارایه می‌کنیم درک نیروهای «معاصر» است که فرهنگ باید با آنها سر و کار داشته باشد، نه اسطوره‌ها، نه قهرمانان، نه تاریخ، نه سرنوشت فقط «اکنون» زمان حال پیش‌روی ماست.

در والدن 2، ما نه فقط می‌توانیم رفتار انسان را کنترل کنیم بلکه باید این کار را بکنیم، اینک اگر توان داشته باشیم وضعیتی را که شخص دوست دارد ایجاد کنیم، یا وضعیتی را که دوست ندارد حذف کنیم می‌توانیم رفتار او را کنترل کنیم، وقتی او به نحوی که ما می‌خواهیم رفتار کند، اساساً شرایطی را ایجاد کرده‌ایم که دوست دارد یا شرایطی را حذف کرده‌ایم که دوست ندارد، در نتیجه احتمال اینکه دوباره به همان نحو رفتار کند بالا می‌رود، و این همان چیزی است که ما می‌خواهیم. به طور فنی این را «تقویت مثبت» می‌نامند ما با بهره‌گیری از اصل تقویت مثبت، یعنی پرهیز دقیق از زور یا تهدید به زور، می‌توانیم حس آزادی شخصی را حفظ کنیم.

دولت والدن 2، از محاسن مردم‌سالاری برخوردار است ولی هیچ یک از ضعف‌های آن را ندارد، ارادة مردم به دقت ملحوظ می‌شود. ما با تحریف مسایل و تیره ساختن آنها با توسل به عواطف، مبارزات انتخاباتی نداریم، هر عضو کانال مستقیم و بی واسطه برای اعتراض به مدیران و حتی برنامه‌ریزان دارد همان‌گونه که خلبان کوچک‌ترین صدای موتور را جدی می‌گیرد، این اعتراض‌ها نیز در این جا جدی تلقی می‌شوند.

در والدن 2، یک فرهنگ ایستا ما را قانع نمی‌کند . اگر قرار است زنده بمانیم باید کار کنیم . س موجب گندیدگی می‌شود ، تناقض میان قدرت فنی انسان و خردی که او از آن بهره می‌گیرد سال به سال آشکارا بیشتر می‌شود. «ما به یک علم قدرتمند رفتاری» نیازمندیم.

در آخر، برنامه ی فریزیر اساساً یک حرکت مذهبی و الهام گرفته از عزمی راسخ برای ایجاد بهشت بر روی زمین بود.

«نوری که چشم ما را بزند، حکم تاریکی را دارد. تنها آن روزی به سپیده دم می‌رسد که ما در آن بیداریم. روزهای دیگر نیز هستند که به سپیده دم برسند، خورشید چیزی جز ستاره سفر نیست.»


ãäÈÚ

مشخصات



توسط نقد روز

موسیقی چیست؟ چه نقشی در فرهنگ و اجتماع دارد؟ چه چیزی باعث خلق یک قطعه هنری خوب می شود و چرا موسیقی آن قدر در تجربیات انسان دخیل است؟

دنیل لویتین در کتاب خود به نام این ذهن شماست در موسیقی می گوید: “هر جا که انسان ها گرد هم آیند، موسیقی حضور دارد. در مراسم عروسی، خاک سپاری، فارغ التحصیلی از دانشگاه، مراسم عبادی،‌ جنگ،‌ مراسمات ورزشی و … شاهد حضور موسیقی هستیم. موسیقی همیشه بخشی جدانشدنی از زندگی روزانه انسان ها بوده است. در کل تاریخ بشر و در سراسر جهان موسیقی همیشه همچون نفس کشیدن یا راه رفتن با انسان همراه بوده است و همه در خلق موسیقی شرکت می کرده اند. سالن های کنسرت مخصوص موسیقی در چند صده ی اخیر ظاهر شدند. درک این که ما چرا به موسیقی علاقه داریم و چه چیزی ما را به سوی موسیقی می کشاند پنجره ای است از طبیعت وجودی انسان.”

شاید اغراق آمیز به نظر برسد، اما واقعیت این است که موسیقی یکی از جنبه های اساسی فرهنگ انسان است و بسیاری محققان معتقدند که موسیقی (حداقل به شکل بدوی و اولیه ی آن) حتی به قبل از پیدایش خود زبان برمیگردد. در این باره هنری ورد ورس می گوید: ”موسیقی زبان جهانی انسان هاست.”

منشا و آغاز موسیقی هنوز یک ابهام باقی مانده است. پروفسور الیور ساکس در کتابش موزیکوفیلیا می آورد: “حتی داروین هم درباره ی اصل و منشا موسیقی در حیرت مانده بود، او در کتاب خود به نام  تبار انسان می نویسد گرچه نه لذت بردن و نه توانایی ایجاد نت های موسیقی چندان به کار انسان نمی آیند، باید آن را به عنوان یکی از اسرار آمیزترین چیزهایی در نظر گرفت که انسان درگیرش بوده است.”
ما انسان ها به همان اندازه که دارای ویژگی کلامی هستیم، موجوداتی موزیکال هستیم.
موسیقی در ذهن مان با استفاده از بخش های متعددی از مغز شکل می گیرد. و با این قدرت و توانایی ناخودآگاه در ساختار موسیقی ،احساسات عمیق در ارتباط با موسیقی ایجاد شود.
آرتور شوپنهاور می گوید: “عمق غیر قابل بیان موسیقی، سهولت در درک و در عین حال قابل توضیح نبودن آن ، به خاطر این واقعیت است که موسیقی تمامی احساسات درونی مان را ایجاد می کند، اما کاملا بدور از حقیقت و خارج از محدوده ی خودش، موسیقی به بیان بالاترین جوهر وجودی زندگی می پردازد.”

در پایین بخشی از مصاحبه با ریچارد ملویل هال (موبی) دی جی، ترانه سرا، خواننده، عکاس آمریکایی را می خوانیم. او در این مصاحبه به بحث درباره موضوعات بالا پرداخته است.

موسیقی و ارتباط آن با فرهنگ از نظر موبی

موسیقی و ارتباط آن با فرهنگ از نظر موبی

موسیقی چیست؟
 یکی از جذابیت هایی مربوط به موسیقی این است که از نظر تکنیکی و به صورتی واضح و دقیق،‌ وجود ندارد. یک اثر نقاشی، مجسمه یا عکس به صورتی فیزیکی موجود است اما موسیقی تنها هوا است که به شکلی متفاوت با حالت معمول به گوش می رسد. اگر شما موجودی فضایی بودید و می خواستید موسیقی را تعریف کنید احتمالا می گفتید که موسیقی تغییر و ایجاد شیوه و حالت برخورد مولکول های هوا با گوش انسان است. گاهی این هوا که وزنی ندارد وقتی به شیوه ای ظریف و استادانه ایجاد می شود، به حرکت در می آید و به گوش انسان می رسد او را به رقص وا می دارد، می گریاند، به جنگ می فرستد و ….قابل توجه است که چنین چیز ظریف و دقیقی می تواند بازخورد های شدید احساسی را باعث شود.

نقش موسیقی در درک ما از انسان بودن چیست؟
وضعیت و شرایط انسان برای هر شخصی گنگ و مبهم است. ما چند دهه را در جهانی زندگی می کنیم که ۱۵ میلیارد سال عمر دارد که ورای تصورات ماست. ما می گوییم ۳۰ یا ۴۰ سال سن داریم در حالی که در سطحی کوانتومی اگر حساب کنیم هیچ جزئی از بدن ما نیست که کمتر از ۱۵ میلیارد سال عمر داشته باید.
موسیقی ما را با جشنی خودجوش و عجیب از جایگاه انسان در شکل جهانی کهن و فرای تصور و درک ما همراه می سازد.

یک قطعه هنری خوب چگونه ساخته می شود؟
این پرسش در واقع این است که آیا در موسیقی ویژگی هایی سرشتی و طبیعی وجود دارد که مردم را بدون توجه به دوره ی زمانی و مکانی آنها متاثر سازد؟ انسان سالیان طولانی است که درگیر این پرسش است، که من برای آن جوابی ندارم.
موسیقی گاملان اندونزیایی را می شنوم و هیچ حسی به من دست نمی دهد، اما کسی که با این موسیقی بزرگ شده است همین موسیقی احساسی شدیدی را در او بر می انگیزد.

منابع الهامی شما چه چیزهایی بوده اند؟
من از سه و چهار سالگی با موسیقی مانوس و عاشق آن بوده ام، یک جمله از فیلم تقریبا مشهور به خاطر دارم که در پایان فیلم ویلیام میلر(رومه نگار) با راسل (گیتار زن اهل سوئیت‌واتر) مصاحبه می کند، و از او می پرسد:”عاشق چه چیزی از موسیقی هستی؟”، راسل جواب میدهد: “خوب، شروع کردن با … همه چیز”.
برای من موسیقی پایانی است بر خود موسیقی اما مسیری است برای بیان تمامی جنبه های تجربی و احساسات انسان. می توان شادی، غم، ابهام، عصبانیت و .. را با موسیقی بیان کرد.

رابطه ی موسیقی با زبان چیست؟
این مساله ایست که فلسفه ی غرب هزار سال است با آن درگیر است، این پرسش که چه چیزهایی می توانند به شناخت درآیند و چگونه می توانند برای دیگران بیان شوند.
در اوایل قرن بیستم وقتی که لودویگ ویتگنشتاین رساله فلسفی-منطقی را نوشت، در تلاش رسیدن به پاسخ این سوال بود، گفت که تنها راه معناداری که انسان می تواند به برقراری ارتباط بپردازد از طریق ریاضیات است. او احساس می کرد ریاضیات زبانی است که جایی برای تفسیر و برداشت شخصی نمی گذارد. چند دهه بعد او خودش تقریبا این نظریه را رد کرد. او ادعا نکرد که هنر، گفتار و نوشتار بدون مفهوم و معناست بلکه معتقد بود که این ها شکل هایی از ارتباط اند که ذاتا فاعل مبنا هستند.
موسیقی محدودیت های زبان را در می نوردد. دایره لغات انگلیسی وسیع است، اما باز هم دارای محدودیت است. موسیقی آمد که این خلا را پر کند. زمانی که نمی توانیم خودمان را با گفتار یا نوشتار بیان کنیم، کار موسیقی آغاز می شود.

آیا اصولی مربوط به زیبایی شناسی در موسیقی وجود دارد؟
این مساله بستگی دارد به این که این اصول متاثر از فرهنگ، محیط و متغیر هایی از این دست باشد یا اینکه ایده ای افلاطونی در مورد زیبایی شناسی موسیقی داشته باشیم.

فکر نمی کنم چنین اصولی وجود داشته باشد. برخی موسیقی ها هستند که برای من بسیار زیبا هستند گرچه ممکن است برای دیگری ناموزون و ناخوشایند به نظر رسند، و بالعکس. ممکن است کسی قطعه ای از موسیقی مورد علاقه اش را برای من پخش کند که برای من شبیه ناخن کشیدن روی تخته باشد در حالی که برای خودش پر از احساس بوده و از آن لذت ببرد.

تا چه حد موسیقی روی مذهب ، سیاست و رخدادهای اجتماعی می تواند تاثیر گذار باشد؟
مساله فهمیدن این موضوع است که تا چه حد موسیقی از جامعه و جامعه از موسیقی تاثیر می پذیرد.
اگر به دهه ی ۶۰ بنگریم، فهمیدن اینکه کدام یک محرک اصلی بوده اند بسیار مشکل است. تغییرات اجتماعی؟ فناوری؟ یا موسیقی؟ کدام یک بر دیگری تاثیر گذاشته اند؟ در حقیقت ارتباط تنگاتنگی بین همه ی آنها وجود دارد. موسیقی انعکاسی از فرهنگ است،‌ و فرهنگ موسیقی را منعکس می کند و کسی نمی تواند به قطع بگوید کدام یک مرغ و کدام یک تخم مرغ است.
موسیقی بسیار آموزنده است و قابلیت های زیادی دارد. وقتی به آهنگ اهایو اثر نیل یانگ فکر می کنم. پر از مفهوم است و در عین حال دارای ارتباطی احساسی با تجربه ای شخصی است و سیاستی مشخص را ایجاد می کند. من در ایالات کنت نبودم اما وقتی به این آهنگ گوش می دهم، حس و هوای آهنگ را درک می کنم. با اینکه هیچ یک از کسانی که اوایل دهه ی ۷۰ در کنت کشته شدند را  نمی شناسم و چیز زیادی درباره آن رخدادها نمی دانم، اما می توانم حس و حال ایجاد شده از آهنگ را درک کنم.

منبع: thought economics


ãäÈÚ

مشخصات




بهار خاموش (به انگلیسیSilent Spring)، کتابی‌است که زیست‌شناس آمریکایی، راشل کارسون آن را نوشت و اولین بار در سپتامبر ۱۹۶۲ در ایالات متحده آمریکا منتشر شد.

این کتاب به راه اندازی جنبش محیط زیستی در سراسر جهان و بخصوص جهان غرب کمک کرد. وقتی که بهار خاموش منتشر شد، راشل کارسون برای نوشته‌هایش در تاریخ طبیعی، شناخته شده بود اما هنوز خود را به عنوان ناقد اجتماعی نشناسانده بود. این کتاب یک موفقیت به حساب می‌آید و باعث آگاهی مردم جهان از مسائل عمومی مرتبط با سموم دفع آفات و آلودگی محیط زیست شد. بهار خاموش کاربردی اساسی در ممنوعیت سم د.د.ت در ایالات متحده در سال ۱۹۷۲ داشته است.

این اثر توسط انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد و با تلاش عبدالحسین وهاب زاده و همکاران به فارسی ترجمه شده است.


مخالفت‌ها

کتاب بهار خاموش در سال ۱۹۶۲ جنبشی زیست‌محیطی را پدیدآورد که موجب بازنگری اساسی در جایگاه علم در زندگی انسان شد.[۱] خانم کارسون در این کتاب، بکارگیری زیاد آفت‌کش‌ها و دیگر مواد شیمیایی مصنوعی برای تولید غذا را یک خطر جدی برای بشر و نهایتاً بقای همهٔ جانداران زمین دانسته‌است. همین مسئله باعث شد که صنایع شیمیایی و وزارت کشاورزی آمریکا، دست‌دردست هم، تهاجمی گسترده را علیه او سازمان بدهند[۱] به نحوی که نزدیک به ۲۵۰۰۰۰ دلار برای بی‌اعتبار کردن تحقیقات او در این کتاب و خراب کردن شخصیت او هزینه کردند[۲] و جنسیت او را به عامل مهمی در مبارزات خود علیه کتاب تبدیل کردند و او را «پیردختری عصبی و احساساتی» نامیدند که «از گربه‌ها نگهداری می‌کند» و «از علم ژنتیک حالش به هم می‌خورد».[۲]

پانویس

  1. ↑ پرش به بالا به:۱٫۰ ۱٫۱ کلیفورد کانر، تاریخ علم مردم، برگردان حسن افشار، صفحهٔ ۴۶۷.
  2. ↑ پرش به بالا به:۲٫۰ ۲٫۱ کلیفورد کانر، تاریخ علم مردم، برگردان حسن افشار، صفحهٔ ۴۶۸.

ãäÈÚ

مشخصات



موسیقی در قرن اخیر به چند مضمون پرداخت، سیاست و نابرابری های جامعه ، غم و اندوه رمانتیک، شادی و فرح و فولکلور ، فلسفه ی وجودی و عرفان، نقد فرهنگ و در رابطه با روابط بین فردی در سطح ریز خیلی کمه ولی این گروه آبجیز یه آهنگ داره به نام وقتی که بزرگ شدم با این شعر:

 

وقتی که بزرگ شدم می خوام بشم یه دکتر...*

(1) با ضربه سر با آهنگ ریتم گرفته بودم. همیشه این ترانه رو دوست داشتم و باهاش می خندیدم و به نظرم خیلی خوب مسخره کرده بود... بعد یهو... یهو وسط اتوبان دیدم چقدر به فانتزی های خودم شبیهه... و چقدر این فانتزی ها در کنار هم مسخره ست... آره من هم در فانتزیم هم مدرک دانشگاهی در بالاترین حد هم موسیقی و آواز و ورزش و رقص و زیبایی و هیکل و پول و دوست و عشق و سفر در بهترین شکل رو دارم.... سی رو هم رد کردم...


(2) اون روز که گفتم رفتم بیرون با یه اکیپ قدیمی، اطراف تهران. زیاد بودیم. نشستیم روی تخت و بساط تخته و ورق و قلیون به راه شد و یکی رفت از توی ماشین اصل ماجرا رو بیاره و گارسون هم داشت منو رو پخش می کرد. صدای آهنگ درست از اون طرف دیوار میومد، اونور هم متعلق به همین رستوران بود. دی جی آهنگایی گذاشته بود که واقعا نمیشد بشینی. پارتی بود انگار. اول فکر کرده بودیم عروسیه و تعجب کرده بودیم چه عروسی که 1 ظهر دارن می رقصن!!

یه آقای مو سفید اومد و دعوتمون کرد! بعدم یه خانوم اومد و گفت ما هر هفته هستیم بیاین خوش می گذره. رفتیم اونور ببینیم چه خبره و ددم وای. یه بود در فضای باز! هیشکی به هیشکی نبود. هر کی واسه خودش داشت می رقصید. بچه اصلا نبود ولی دیگه از فنچای دبیرستانی تا پیرمرد و پیرزن بودند! یا نشسته بودن قلیون می کشیدن یا داشتن می رقصیدن. اسباب طرب هم میزون! ما هم حل شدیم بین جمعیت و کلی رقصیدیم! بیشتریا با مانتو بودن!! ولی خب روسری ها و شالها روی شونه بود! باورم نمیشد یه کوچولو اونورتر از تهران به همین راحتی بتونی بزنی و برقصی و هیشکی هم کاریت نداشته باشه!!!


(3) وقتی داشتم تنهایی بر می گشتم سرم گیج بود یه کم. فکر کردم چه جراتی داشتم. اگه یهو می ریختن و می گرفتن؟ تیپایی که من دیدم اصلا عین خیالشون نبود همه خلاف طوری بودن.

بعدم دیدم چه همه دارم کارایی رو انجام می دم در آستانه 33 سالگی که مثلا اگه 18-19 ساله بودم اوکی بود ولی الان؟

یاد حرفش افتادم "هر تصمیمی تبعاتی داره. نمیشه که تو بخوای کنکور قبول شی و هر شب بری دنسینگ. یا بخوای هم فوتبالیست در سطح جهانی بشی هم مثلا جراح مغز! باید برای هر چیزی قید یه چیز دیگه رو بزنی."

احساس کردم از بس در سن تین ایجری هیچ کاری نکردم و فقط درس خوندم و ورزش کردم و با دو تا دوست دختر گشتم و صاف رفتم و برگشتم الان دارم حرص می زنم. پارسال که هر فرقه ای هم بهم تعارف شد نه نگفتم...

شایدم البته بخاطر اینه که الان خودم و ظرفیت هام رو بهتر میشناسم... یا دیر سایه ترس پدر و مادر از روی سرم بلند شد.

به نظرم می ارزه یه بچه دو سال حتی دیرتر بره دانشگاه ولی خلافهاش رو در همون سن انجام بده و در این سن که دیگه باید settle down بشه و فکر آینده باشه تازه بخواد این کارا رو انجام بده. حالا منظورم یه رقص نیستا. کلا دارم می گم. (برای همین اینو زیر یه شماره دیگه نوشتم). برای الان چاره ای هست؟


* آبجیز

وقتی که بزرگ شدم میخوام بشم یه دکتر

اروپا رو بگردم نه با ماشین با موتور

شایدم بجاش بشم ژیمناست یا بالرین

همیشه تو تور باشم بین مسکو و وین

یا خوبه بجاش بشم اصلا من یه مهندس

کاریکاتوریست مثل اردشیر محصص

هم میخوام بشم دکتر هم مهندس هم آرتیست

که هم یه پا فیلسوفه هم خواننده ست هم باسیست

یا که با عشقم میخونم فرانسوی و روسی

به موقعشم میکنم با یه نفر عروسی

میخوام شوهرم باشه یه مرد متشخص

تو همه ی رشته ها عالم و متخصص

میخوام بشم صاحب دو تا بچه ی خوشگل

یه دختر و یه پسر آروم و بی مشکل

هرچند واسه این فکرا هنوز یه کمی زوده

تا من بخوام بزرگ شم هنوز یه خورده مونده

میخوام بشم حرفه ای توی یوگا و توی تایچی

نمیخوام مثل بعضی مادرا بشم بی رگ

بچه هامو بسپرم به دست مهد کودک

باید بشم نمونه توی کارای خونه

خیلی بد شدن تو این دوره زمونه

گرچه واسه اینا فک کنم هنوز یه کمی زوده

تازه رفتم تو سی، تا بزرگ شم خیلی مونده


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://emadvalizad.blogsky.com/1397/01/31/post-47/
  • کلمات کلیدی: خیلی ,واسه ,اصلا ,باشه ,الان ,انجام ,کرده بودیم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.



سروش دباغFacebookTwitter

در سلسله مقالات فلسفۀ ویتگنشتاین، این مقاله، پس از مقالات «ویتگنشتاین و رساله منطقی-فلسفی» و «لودویگ جوان و نظریه تصویری معنا» و «اخلاق، سوژه متافیزیکی و فلسفه در رساله ویتگنشتاین» در می‌رسد. در سه مقالۀ پیش، زمینه و زمانۀ نگارش رساله به بحث گذاشته شد. همچنین مؤلفه‌های مختلف نظریۀ تصویری معنا تبیین گشت، علاوه بر این تلقی ویتگنشتاین از «سوژه متافیزیکی»، «اخلاق» و ماهیت گزاره‌های فلسفی تبیین شد. در این نوشتار، به فقرات انتهایی رساله و مشخصا تلقی لودویگ جوان از مفهوم « مرگ» خواهم پرداخت، همچنین تلقی‌های مختلف از «سکوتی» را که در فقره مشهورِ آخر رساله ذکری از آن رفته، به بحث خواهم گذاشت.

Wittgenstein _1

ویتگنشتاین در فقرات ۶.۴۳۱، ۶.۴۳۱۱ و ۶.۴۳۱۲ دربارۀ پدیدۀ مرگ سخن گفته است:

۶.۴۳۱. پس با مرگ هم جهان تغییر نمی‌کند، بلکه خاتمه می‌یابد.

۶.۴۳۱۱ مرگ رویدادی در زندگی نیست: ما زندگی نمی‌کنیم تا مرگ را تجربه کنیم.

اگر ابدیت را بی زمانی معنا کنیم نه مدت زمانی نامحدود، آن گاه زندگی ابدی متعلق به کسانی است که در حال زندگی می‌کنند.

زندگی ما پایانی ندارد، همان طور که میدان دید ما مرزی ندارد.

۶.۴۳۱۲ نه تنها تضمینی برای فناناپذیریِ زمانی روح انسان، یعنی زندگی ابدی آن پس از مرگ، وجود ندارد، بلکه این فرض، پیش از هر چیز، از به انجام رساندن هدفی که همیشه برای آن به کار رفته است کاملا ناتوان است. مگر با بقای ابدی من معمایی حل خواهد شد؟ آیا آن زندگی ابدی خودش همان قدر معماگونه نیست که زندگی کنونی؟ راه حل معمای زندگی در مکان و زمان بیرون از مکان و زمان واقع است.

(این مطمئنا راه حلِ هیچ یک از مسائل علم طبیعی نیست که مورد نیاز است.)[1]

به گواهی رساله و روزنگاشت ها، که در فاصله بین سالهای ۹۱۴-۱۹۱۶ نوشته شده، ویتگنشتاین فیلسوفی مرگ اندیش بوده است. همچنین، سویه‌های اگزیستانسیل و معنوی تاملاتِ دوران نخست فلسفی او امری آشکار است. برای روشن شدن موضع ویتگنشتاین دربارۀ مرگ، خوبست از تفکیک میان سوژۀ تجربی و سوژۀ متافیزیکی مدد بگیریم. با توجه به این تفکیک، می‌توان به دو طریق دربارۀ مرگ سخن گفت:

۱.مرگ سوژه تجربی. مرگ بیولوژیک و طبیعیِ سوژۀ تجربی، اتفاقی نظیر سایر اتفاقاتی است که در جهان پیرامونی رخ می‌دهد. مرگ سوژۀ تجربی یک « وضعیت امور موجود»[2] است. بر اثر تاثیر و تعامل پدیده‌های طبیعی بر روی یکدیگر، یک ارگانیسم از فعالیت طبیعی خود باز می‌ایستد. این وضعیت امور موجود تغییری در جهان ایجاد نمی‌کند و همسنگ دیگر وضعیت‌های امور موجود است. از این منظر، می‌توان مرگِ سوژۀ تجربی را از منظر علمی و تجربی مورد بررسی قرار داد، منظری که سویه و اهمیت فلسفی ندارد.

مرگی که مدّ نظر عرفاست، نیز اتفاقی است که در جهان رخ می‌دهد. از منظر وجود شناختی، مردن متضمن ترک عالم و فساد و در نوردیدن عالم خیال و رسیدن به ساحت بی چونِ هستی است، همانکه مولوی از آن به « عدم» یاد می‌کند:

پس عدم گردم عدم چون ارغنون − گویدم کانّا الیه راجعون

در نگرش عرفانی، مردن و روی در نقاب خاک کشیدن به معنای نیست ونابود شدن نیست، بلکه متضمن عبور از جهان ماده و پای نهادن به هستیِ بیکران و بینهایت است، از اینرو فرا رسیدن تجربۀ مرگ با نوعی تحول وجود شناختی همراه است. همچنین، آنچه در زبان عرفا به « فناء فی الله» تعبیر می‌شود و متضمن از خود خالی شدن و از امر بیکران پر شدن و با او یگانه گشتن است، قرابتی با قرائت عرفانی از مرگ دارد.

۲. مرگ سوژۀ استعلایی. تامل فلسفی دربارۀ مرگ به روایت ویتگنشتاین متضمن تامل دربارۀ این پدیده از منظر سوژۀ متافیزیکی است و سویۀ استعلایی دارد. با محقق شدن مرگ از منظر سوژۀ استعلایی، جهان فرد به پایان می‌رسد. به عبارت دیگر، جهان از منظری که بر فرد پدیدار می‌شود به پایان می‌رسد؛ حال آنکه جهان فیزیکی به کار خود ادامه می‌دهد. بنابراین از منظر استعلایی، با مرگِ من، جهان من- جهانی که بر من به مثابۀ سوژه استعلایی پدیدار شده است- از میان می‌رود. در اینجا، سخن از مرگِ « منی» است که در مرز عالم است و نه در عالم. با مرگ «من»، جهان تغییر نمی‌کند، زیرا آنچه علت مرگ است، از میان رفتن سوژه متافیزیکی و منی است که با جهان و زندگی یکی شده است. با در رسیدن مرگ، جهان برای «منی» که با جهان یکی شده خاتمه می‌یابد، نه برای امور واقع و دیگر سوژه‌های تجربی ای که در جهان می‌زیند. با فرا رسیدن مرگ، جهان تغییر نمی‌کند؛ اما جهان کسی که مرگ با «منِ»او عجین است، به پایان می‌رسد.

فیلسوفان اگزیستانسیالیست بر این باورند که تنها از این منظر می‌توان دربارۀ مرگ و میرایی اندیشید و از آن آگاهی داشت. انسان تنها موجودی است که می‌داند می‌میرد. دیگر موجودات تنها به نحو غریزی درکی از مرگ و مردن دارند؛ تنها انسان است که «مرگ آگاهی» دارد و درک و تلقی او از پدیدۀ مرگ مسبوق به مواجهۀ با جهان پیرامون و تفطن یافتن به این حقیقت است که روزی روی در نقاب خاک می‌کشد و صحنه تئاتر هستی را ترک می‌کند.

برای فهم ژرفترِ مفهوم « زندگی ابدی» در فقرات ۶.۴۳۱۲ و ۶.۴۳۱۱ رساله، خوبست نقل قول دیگری از ویتگنشتاین را در نظر آوریم:

« باید در برابر دشواری زندگی بیرونی به بی تفاوتی برسم… فقط کافی است به جهان بیرونی وابسته نباشی؛ آن وقت لازم نیست از آنچه در آن روی می‌دهد بترسی… وابسته نبودن به چیزها راحت تر است تا به انسان ها. فقط کسی که نه در زمان که در حال زندگی می‌کند، سعادتمند است. برای زندگی در حال مرگی وجود ندارد….انسان نمی‌تواند خود را بی درنگ سعادتمند سازد. کسی که در حال زندگی می‌کند، بدون ترس و امید زندگی می‌کند….ترس از مرگ بهترین نشانۀ زندگی نادرست یعنی زندگی بد است»[3]

با مدّ نظر قرار دادن نقل قول فوق، می‌توان چنین انگاشت که « زندگی ابدی» در نظام ویتگنشتاینی، متضمن سه مؤلفه است: « زندگی در حال»، « زندگی درونی» و « زندگی بی پرسش»[4].

پس از طرح مقولات « زندگی ابدی» و « مرگ»، به « سکوت» می‌رسیم. ویتگنشتاین در آخرین فقرۀ رساله می‌گوید:

« از آنچه نمی‌توان درباره اش سخن گفت، باید به سکوت گذشت».

چنانکه در می‌یابم، می‌توان به چهار نحو این سکوت را فهمید و از آخرین فقرۀ رساله پرده برگرفت:[5]

۱.سکوت سلبی: بر اساس خوانش حلقۀ وین از رساله، آنچه نمی‌توان به نحو معنادار از آن سخن گفت (امور نشان دادنی به تعبیر ویتگنشتاین)، اساسا وجود ندارد؛ چرا که جهان عبارتست از «تمامیت امور واقع»[6]، و تمامیت امور واقع هم نسبت وثیقی با وضعیت‌های امور ممکن دارد. لازمۀ این سخن این است که امور نشان دادنی وجود ندارند.

۲. سکوت خنثی: مرزهای زبان، مرزهای جهان نیز هستند. هنگامی که به مرزهای جهان می‌رسیم، زبان به تعطیلات می‌رود و نمی‌توان از اموری که معطوف به خارج از این مرزهایند، به نحو معناداری سخن گفت. لازمۀ این سخن، اتخاذ موضع انتولوژیک دربارۀ ورای مرزها نیست، نفیا و اثباتا؛ بلکه حکم به تعلیق حکم کردن است. مطابق با این تلقی از سکوتِ فقرۀ پایانی رساله، ویتگنشتاین در مقام تاکید بر این امر است که زبان حدود و ثغوری دارد و بیرون از این مرز که ناظر به ورای جهان پیرامونی و «تمامیت امور واقع» است، قابل استفاده نیست. از اینرو، دراین قلمرو باید حکم به تعلیق حکم کرد و دم فرو بست و سکوت پیشه کرد.

۳.سکوت عرفانی: مطابق با این تلقی از سکوت، هجوم معانی به ذهن و ضمیر عارف به قدری عظیم است که زبان محمل مناسبی برای ابراز و در میان گذاشتن مطالب با دیگران نیست. برای درک روشنترِ این ، می‌توان دست کم دو نوع سکوت عرفانی را از یکدیگر تفکیک کرد و بازشناخت:

الف. سکوت وجود شناختی: در اینجا سخن بر سر درنوردیده شدنِ مرز میان سالک و امر متعالیِ بی کران است. گویی سالک مستحیل در امر بیکران می‌شود و دیگر خودی از او برجای نمی‌ماند، نظیر وحدت و یگانگیِ میان قطره و دریا. در واقع، به لحاظ وجود شناختی، غیریتِ سالک از مبدا عالم از میان رخت بر می‌بندد و دیگر مرزی میان «من» و « او» وجود ندارد:

گفتی اسرار در میان آور − کو میان اندر این میان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش − بوالعجب بحر بیکران که منم

گفتم ای جان تو عین مایی گفت − عین چه بود در این عیان که منم[7]

در این تلقی از سکوت عرفانی، « غیریت» و « تویی» و «مایی» در یکدیگر ادغام شده و مرزها و تعین‌ها به کنار می‌روند.

ب.سکوت دلالت شناختی: این سکوت پس از فرارسیدن هوشیاری و سپری شدنِ تجربۀ یگانگی و اتحاد سر بر می‌آورد. در اینجا، سالک در مقام صورتبندی تجارب نابِ اگزیستانسیل خود برمی آید، اما می‌بیند که نمی‌تواند، چنانکه باید، بر آن تجارب غیر زبانی جامه‌ای از الفاظ و عبارات بپوشاند و آنها را در قالب گزاره‌های چند صورتبندی کند. زیرا او موجودی کرانمند و محدود است، حال آنکه آنچه متعلق تجربه واقع شده و سالک به سراغ آن رفته، امر بیکران است و « بحر بیکران در ظرف ناید». گلۀ عرفان از تنگنای زبان ناظر به همین مقام است. به نظر می‌رسد عرفا در اینجا با موقعیت متناقضی مواجه‌اند. از یک سو، ابزار و محملی غیر از زبان، برای ادای مقصود و داد و ستد معنایی در جامعۀ انسانی یافت نمی‌شود و برای صورتبندی تجارب اگزیستانسیل، گریز و گزیری از بکار بستن زبان نیست. از سوی دیگر، آن معانی بلندی که در تجارب عرفانی بر سالک مکشوف می‌شود به طور کامل نمی‌تواند در زبان ریخته شود و در قالب عبارات در آید؛ گویی زبان، قصور ذاتی دارد. کاش این واسطه کنار می‌رفت و هستی خود سخن می‌گفت:

کاشکی هستی زبانی داشتی − تا ز هستان پرده‌ها برداشتی

هر چه گویی ای دم هستی از آن − پردۀ دیگر بر او بستی بدان

آفت ادراکِ آن، قال است و حال − خون به خون شستن محال است و محال[8]

۴. سکوت درمانی: مطابق با قرائت درمانگرایانه، ماحصل تاملات و نظریه پردازی‌های ویتگنشتاین در رساله، تفطن یافتن به بی معناییِ گزاره‌هایی است که ناظر به کلِ هستی است. به نزد قائلان به این خوانش از فقره انتهایی رساله، لودویگ جوان در کل رساله نظریه پردازی کرده تا به مخاطب نشان دهد که باید سپر انداخت و نظریه پردازیِ فلسفی را فرو نهاد و به زبان طبیعی بازگشت.

چنانکه در می‌یابم، سکوت رساله، که هم عنان با امور نشان دادنی است و از دوگانۀ «گفتنی/ نشان دادنی» نشات می‌گیرد، بیش از هر چیز معطوف به تغییر قواعد سخن گفتن معنادار است. در جایی که این قواعد تغییر پیدا می‌کند، دیگر زبان ابزار مناسبی برای انتقال معنا و تخاطب زبانی نیست؛ نه اینکه مطابق با تلقیِ عرفانی از سکوت رساله، کاربر زبان از فرط پرّی نمی‌تواند سخن بگوید. با عنایت به روح حاکم بر فضای رساله، «سکوت خنثی»، در مقام قیاس با دیگر انواع سکوت، به نظرم قرائت موجه تری از این مفهوم بدست می‌دهد.[9]

ناسازگاری درونیِ پروژۀ فلسفیِ رساله

همانطورکه پیشتر آمد، « نظریۀ تصویری معنا» در رساله، واجد مفروضاتِ وجودشناختیِ چندی است. رساله با تبیین ویژگی‌های جهانیِ پیشازبانی و مستقل از کاربر زبان آغاز می‌شود. علاوه بر این، این نظریه صبغه استعلایی پررنگی نیز دارد و « سوژه متافیزیکی» را قوام بخش پیداییِ معناداری می‌انگارد. سخن گفتن معنادار متوقف بر هم ریختی میانِ ساختار منطقی گزاره‌ها و وضعیت‌های امور ممکن در جهان پیرامون است. احراز این شروط تنها از منظر سوژۀ استعلایی متصور است؛ علاوه بر این، اندراج مفاهیم کلیت و ضرورت در نظام فلسفیِ رساله نیز تنها از منظر استعلایی متصور و امکان پذیر می‌شود.

چنانکه در می‌یابم، کنار هم قرار گرفتن مؤلفه‌های انتولوژیک و استعلاییِ رساله، نوعی ناسازگاری درونی در آن پدید آورده است. در واقع، ویتگنشتاین با مفروض گرفتنِ سوژه استعلایی، بر آن است تا از معناداری و کلیت و ضرورت آن سراغ بگیرد؛ که ضرورتِ فلسفی در جهان پیرامون نیست، بلکه در مرزعالم واقع شده است. از سوی دیگر، «همریختیِ» میان گزاره و مدلولِ آن در عالم خارج، قوام بخش نظریۀ معناداری در رساله است. ویتگنشتاین از «شی ء» و « امر واقع» در فضای رساله به نحوی که تقرر و تعین وجودشناختی و پیشازبانی دارند، سخن می‌گوید؛ همزمان از سوژۀ متافیزیکی ای سخن می‌گوید که در مرز عالم واقع شده و از لوازم پذیرش آن، نفی و نادیده انگاشتنِ « جهان پیشازبانی» است. ویتگنشتاین برای خروج از این ناسازگاری سه راه در پیش داشت:

۱.تنها به مبانی و مفروضات وجودشناختیِ رساله و لوازم ولواحق منطقی آن ملتزم و وفاداربماند.

۲. تنها به آموزۀ «سوژۀ متافیزیکی» و لوازم منطقیِ مترتب بر پذیرش آن پایبند باشد.

۳. از فرض «سوژۀ متافیزیکی» عدول کرده، معناداری را صرفا از منظر سوژۀ تجربی تبیین کند.

ویتگنشتاین در دورۀ دوم حیات فلسفیِ خویش، راه سوم را در پیش گرفت. پروژۀ فلسفیِ ویتگنشتاین متاخر سویۀ استعلایی ندارد. در مقابل، سوژۀ تجربی با بکار بستن واژگان در سیاق‌های گوناگون در پیدایی معانیِ واژگان مشارکت می‌کند.[10] ویتگنشتاین متقدم برای تبیین مسئله معناداری، به سروقت مرزهای عالم و سوژه متافیزیکی رفت، اما ویتگنشتاین متاخر به سراغ سوژۀ تجربی رفت؛ سوژه‌ای که در عالم واقع شده و تعاملش با دیگر کاربران زبان و جهان پیرامون و « اشتغال به عمل ورزیدنِ»[11] او، قوام بخش معناداری است.


پانویس‌ها

[1] تمام فقرات فوق از منبع زیر برگرفته شده است:

سروش دباغ ، لودویگ ویتگنشتاین، ترجمه و شرح رساله منطقی- فلسفی، تهران، هرمس، ۱۳۹۳.

[2] Existing state of affairs

[3] به نقل از: مالک حسینی، ویتگنشتاین و حکمت، تهران، هرمس، ۱۳۸۸، صفحات ۱۶۵-۱۶۴.

[4] برای بسط بیشتر این ، نگاه کنید به : ترجمه و شرح رسالۀ منطقی- فلسفی، صفحات ۲۸۰-۲۷۲.

[5] برای بسط بیشتر این ، نگاه کنید به: سروش دباغ، « سکوت در تراکتاتوس»، سکوت و معنا: جستارهایی در فلسفۀ ویتگنشتاین، تهران، صراط ، ۱۳۹۳، چاپ سوم، صفحات۴۶-۲۳.

[6] Totality of facts

[7] جلال الدین بلخی، کلیات شمس، به تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، هرمس، ۱۳۸۶.

[8] جلال الدین بلخی، مثنوی معنوی، به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۶، دفتر سوم، ابیات ۴۷۲۶-۴۷۲۴.

[9] برای بسط بیشتر این ، نگاه کنید به فایل های صوتیِ سیزده گانۀ « فلسفه ویتگنشتاین » در این لینک.

[10] برای بسط بیشتر این ، نگاه کنید به فایل های صوتیِ سیزده گانۀ « فلسفۀ ویتگنشتاین متاخر» در این لینک.

[11] being engage in practice



منبع: رادیو زمانه 


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://emadvalizad.blogsky.com/1397/01/31/post-44/
  • کلمات کلیدی: جهان ,زندگی ,ویتگنشتاین ,سکوت ,رساله ,سوژۀ ,سوژۀ تجربی ,منظر سوژۀ ,، نگاه ,نگاه کنید ,جهان پیرامون ,جهان تغییر نمی‌کند،
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


«گوته» بالاتر از «انیشتین»



نوابغ




نبوغ «آلبرت انیشتین» چنان زبانزد خاص و عام است که حتی در شوخی‌های روزمره نیز این فیزیکدان برجسته آلمانی را مثالی بارز از هوش سرشار می‌دانند. اما شاید جالب باشد بدانید ضریب هوشی انیشتین قابل مقایسه با شاعر سرشناس آلمانی «وولفگانگ گوته» نیست.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، ضریب هوشی یا IQ مخفف کلمه‌ Intelligence Quotient است و بازه‌ای بین 85 تا 115 را در برمی‌گیرد و این در حالیست که تنها یک درصد مردم جهان از جمله نوابغ مورد اشاره در این گزارش ضریب هوشی بالاتر از 135 دارند.

طبق مقاله‌ای که «کاترین موریس کاکس» روانشناس با همراهی چند دکتر به نگارش درآورده‌اند، «یوهان ولفگانگ گوته»، شاعر و نویسنده‌ سرشناس آلمانی در صدر فهرست افراد مشهوری قرار گرفته است که بین سال‌های 1450 تا 1850 نبوغ خود را تا قبل از سن 17 سالگی به رخ جهانیان کشیده‌اند.

«آلبرت انیشتین»، فیزیکدان نامدار آلمانی که ضریب هوشی بالای 160 داشت، متولد سال 1879 بود و به همین علت در فهرست مورد نظر قرار نگرفته است.

نکته‌ی جالب اینکه اکثر 22 نابغه‌ای که در فهرست منتشر شده آمده‌اند،‌ در حوزه‌های ادبی و فلسفی فعالیت داشته‌اند که از میان آنها می‌توان به «جان استوارت‌ میل»، «رنه دکارت»، «مادام دواستیل» و «جورج الیوت» اشاره کرد.

«موریس کالکس» در جریان تحقیق خود پی برد که میانگین هوشی نوابغ در حوزه‌های مختلف با هم متفاوت است؛ برای مثال فلاسفه با میانگین ضریب هوشی 160 بالاترین میزان IQ را دارند.

پس از فلاسفه، دانشمندان (159)، هنرمندان (153)، نویسندگان آثار داستانی (152)، سیاستمداران (150) و موسیقی‌دانان (149) بیشترین میزان ضریب هوشی را داشته‌اند. در حالیکه همه نام «انیشتین» را مترادف با «هوش بالا» می‌دانند، هرچند ضریب هوشی این نابغه عرصه‌ علم اندکی بالاتر از 160 بوده است.

ضریب هوشی نسبتی است که با تقسیم سن عقلی بر سن تقویمی ضربدر 100 محاسبه می‌شود. اگر سن عقلی با سن تقویمی یکسان باشد، ضریب هوشی 100 می‌شود، اما در برخی افراد سن عقلی بیشتر می‌شود که این اشخاص از هوش بالاتری نسبت به سایرین برخوردارند.

پس از شاعر و نویسنده آلمانی، نام «امانوئل سویدن‌برگ»، نویسنده‌ی آثار مذهبی اهل سوئد با ضریب هوشی 205 در رتبه‌ی دوم فهرست باهوش‌ترین‌های جهان قرار گرفت.

مقام سوم این جدول به طور مشترک در اختیار «لئوناردو داوینچی»، مخترع و استاد نقاشی رنسانس ایتالیا و«گاتفرید ویلهم ون لایبنیتس»، فیلسوف و ریاضیدان آلمانی شده است. «داوینچی» و «لایبنیتس» هر دو دارای ضریب هوشی 205 بودند.

«جان استوارت میل» فیلسوف، اقتصاددان و نظریه‌پرداز سیاسی اهل انگلیس با ضریب هوشی 200 در رتبه چهارم این فهرست جهانی قرار دارد. پنجمین نابغه‌ی دنیا بین سال‌های 1450 و 1850 «بلز پاسکال»، ریاضیدان، فیزیکدان و متفکر مذهبی فرانسوی است که از ضریب هوشی 195 برخوردار بود.

«لودویگ ویت‌گنشتاین» فیلسوف اتریشی ضریب هوشی حدود 195 داشت و پس از او «بابی فیشر»، شطرنج‌باز نامدار آمریکایی با ضریب هوشی 187 هفتمین چهره‌ی سرشناس این فهرست است.

درباره‌ی «گالیلئو گالیله»، ستاره‌شناس و فیلسوف مشهور ایتالیایی ضریب هوشی 185 تخمین زده شده و «رنه دکارت»، فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی نیز با ضریب هوشی 180 پس از او نهمین نابغه‌ی دنیا در این بازه‌ی زمانی لقب گرفته است.

«مادام دو استیل» که ضریب هوشی 180 داشت به عنوان رمان‌نویس و فیلسوف سیاسی اهل فرانسه نام خود را در این فهرست به ثبت رساند. «امانوئل کانت»، فیلسوف آلمانی ضریب هوشی 175 داشته و میزان نبوغ «لینوس کارل پائولینگ»، شیمیدان آمریکایی وی را دوازدهمین انسان نابغه جهان کرد. این شیمیدان آمریکایی در طول عمرش دوبار موفق به دریافت جایزه نوبل شد.

«صوفیا کوالفسکایا»، ریاضیدان و نویسنده روسی‌ سوئدی بود که با ضریب هوشی 170 در رتبه سیزدهم قرار گرفت. در حالیکه «توماس چاترتون»، شاعر و نویسنده انگلیسی با همین نبوغ در رتبه چهاردهم نشست.

«چارلز داروین»، نظریه‌پرداز و ناتورالیست انگلیسی که از شهرت بالایی نیز برخوردار بود ضریب هوشی حدود 163 داشت و «ولف گانگ آمادئوس موتزارت»، آهنگساز اتریشی که بی‌شک معروف‌ترین موسیقی‌دان جهان است از ضریب هوشی 165 برخوردار است.

هفدهمین نابغه جهان زنی نویسنده است که بیشتر برای خلق رمان «آسیاب رودخانه فلاس» شناخته می‌شود؛ «جورج الیوت»، رمان‌نویس انگلیسی که نام اصلی‌اش «مری آن ایوانز» بوده ضریب هوشی حدود 160 داشته و پس از او نام «نیکلاس کوپرنیک» در این فهرست به چشم می‌خورد. ضریب هوشی ستاره‌شناس لهستانی 160 محاسبه شده است.

«اولوف پالمه»، نخست‌وزیر سوئدی IQ حدودی 156 داشته است. بیستمین نابغه دنیا «رامبراند ون ریجن»، نقاش نام‌آشنای هلندی ضریب هوشی 155 داشته است و رقم ضریب هوشی «آن لیند»، نخست‌وزیر سوئدی به 152 می‌رسید.

آخرین نابغه این فهرست «جورج سند»، نویسنده فرانسوی است. نام اصلی او « آروره دوپین» بود که از ضریب هوشی 150 برخوردار بود.


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://emadvalizad.blogsky.com/1397/01/30/post-42/
  • کلمات کلیدی: هوشی ,ضریب ,فهرست ,آلمانی ,جهان ,فیلسوف ,ضریب هوشی ,قرار گرفت ,هوشی حدود ,شیمیدان آمریکایی ,نخست‌وزیر سوئدی
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.



 

نگاهی به رابطه ویتگنشتاین (ها) و موسیقی

لودویگ ویتگنشتاین در یادداشتهای روزانهاش نوشته است که «میتوان گفت که نبوغ حاصل جسارت و استعداد است» و از طرفی هم تحت تاثیر عقاید اتو واینینگر، که کتاب او را در 14 سالگی خوانده بود، نبوغ را وظیفه اخلاقی هر شخص در قبال خود میدانست. بیست و سه ساله بود که راسل خیال او را از بابت استعدادش در فلسفه راحت کرد. تا پیش از آن بیشتر خود را در محاصره نبوغ میدید تا صاحب آن چرا که در خانواده ده نفره کارل و لئوپولدین تنها او بود که استعداد خاصی از خود بروز نمیداد. پدرش مردی خودساخته بود که یکی از ثروتمند‌ترین اشخاص امپراتوری اتریش و نفر اول صنعت فولادش بود. خود را از کار بازنشسته کرده بود و زندگیاش را وقف هنر کرده بود، به طوری که کلیمت او را به شوخی وزیر هنرهای زیبا میخواند. مادر در موسیقی فوق‌العاده بااستعداد بود و در نتیجه خانه آنها محل رفت و آمد آهنگسازان مطرح آن روزهای وین بود: برامس، مالر، برونو والتر و جوزف لابور که امروزه فراموش شده است اما لودویگ ویتگنشتاین همیشه از او در کنار هایدن، موتزارت، بتهوون، شوبرت و برامسبه عنوان یکی از شش آهنگساز بزرگ همه دوران یاد میکرد. بااستعداد‌ترین فرزند در زمینه موسیقی، در خانوادهیی که همه در آن استعداد موسیقی زیادی داشتند، هانس بود، نابغه. در خردسالی ویولون و پیانو را آموخت و در چهار سالگی آهنگسازی را شروع کرد. لودویگ شبی یا صدای پیانو از خواب بیدار شد. ساعت سه بود. از پلهها پایین آمد و برادرش هانس را در حال اجرای یکی از قطعات خود دید. تمرکز هانس دیوانه‌وار بود. مجذوب و عرق ریزان بود و اصلا متوجه حضور لودویگ نشد. این تصویر برای همیشه به عنوان مثالی از تسخیر شدن توسط نبوغ در ذهن لودویگ ماند. پاول، برادر دیگرش، نوازنده موفق پیانو در کنسرتها بود. حتی وقتی دست راستش را در جنگ اول از دست داد هم باز خود را به سطحی رساند که همچنان در کنسرتها مینواخت و راول هم کنسرتو برای دست چپ معروفش را برای او نوشته است. با این وجود خانواده چندان از نوازندگی او خوش‌شان نمیآمد و هلنه را به او ترجیح میدادند (بعد از مرگ هانس در 1903). مادر خانواده منتقد سختگیر موسیقی بود و احتمالا دلیل اینکه لودویگ در دوران کودکی نواختن‌سازی را نیاموخت همین بود. فقط در سی و چند سالگیاش بود که میخواست معلم بشود و به عنوان بخشی از دوران آموزشاش نواختن کلارینت را شروع کرد. بلد نبودن نوازندگی و نداشتن استعداد نبوغ‌آمیز در موسیقی، باعث نشده بود که او با موسیقی رابطه نداشته باشد. شرکت‌کننده فعال در کنسرتها بود. دوستاش‌دروری، میگوید «وقتی به ویتگنشتاین در حال گوش کردن به موسیقی نگاه میکنید، متوجه میشوید که موسیقی نقشی بسیار مهم و محوری در زندگیاش دارد. هیچوقت فراموش نمیکنم که با چه تاکیدی از شوپنهاور نقل قول میکرد که موسیقی درون خود دنیایی است.» تا قبل از یاد گرفتن کلارینت و از دوران کودکی اکثر قطعات را با سوت مینواخت. در سال 1913 به همراه دوستاش‌پینست 40 آهنگ از شوبرت را نواختند، ویتگنشتاین سوت میزد و پینست پیانو. شرکت‌کننده دایمی کلوپ موسیقی کمبریج بود و در آنجا سختگیرانه فقط کارهای آهنگسازانی را گوش میداد که برایشان ارزش قایل بود. مثلا یک بار بعد از گوش دادن به قطعهیی از بتهوون بیرون رفت تا قطعه بعدی که از اشتراوس بود، تمام شود و بعد برای قطعه بعد آن، باز هم از بتهوون، به سالن برگشت. در همین دوران در آزمایشگاه روانشناسی تجربی کمبریج، تحقیقاتی درباره درک موسیقی انجام داد. بحثهای زیادی در این دوران راجع به موسیقی مدرن میکرد که اصلا آن را قبول نداشت. میگفت که موسیقی با برامس به پایان رسید و حتی در برامس هم کم‌‌کم صدای ماشین‌آلات شنیده میشود. بعدها که در کمبریج مشغول تدریس شد، به قول یکی از دانشجویانش به نام کینگ، موضوع اصلی بحث همیشه موسیقی بود و نه فلسفه. موسیقی حضور بسیار کمی در فلسفه دارد و میتوان گفت که فقط شوپنهاور، نیچه و ویتگنشتاین استثنای این قضیه هستند. درباره ویتگنشتاین این حضور کمرنگ ولی دایمی است. این کار اغلب توسط معادل‌سازی بین عبارات فلسفی و قطعههای موسیقی صورت میگیرد که بحث جداگانهیی میطلبد. کسانی که با فلسفه او آشنا هستند، طنین آن را در این جمله میتوانند بشنوند که گفته است: «غیرممکن است که بتوانم در کتابم (منظور پژوهشهای فلسفی است) توضیح دهم که موسیقی چه نقش مهمی در زندگیام دارد، پس چطور میتوانم امیدوار باشم که درک شوم؟»

منبع: https://www.cgie.org.ir/fa/news/8849


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://emadvalizad.blogsky.com/1397/01/30/post-41/
  • کلمات کلیدی: موسیقی ,ویتگنشتاین ,دوران ,لودویگ ,هانس ,پیانو ,دوران کودکی
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل